تبليغاتX
کوچه


























کوچه

به کوچه ما خوش آمدید

سلام به همه دوستان

قرار نبود اینجا حرفی غیر از خاطرات دوران کودکی باشه ؛ولی امروز بعد از مدتها

دوری از جمع دوستان و بی جواب موندن محبتهای شما بهتر دیدم این قانون رو

بشکنم ...

 اول از همه بهار و سال نو رو به همتون تبریک میگم و برا همه آرزوی سلامتی دارم

 و امیدوارم  دلی شاد و دنیایی سبز داشته باشید.

از اینکه بعضی دوستان از نبود من اظهار نگرانی کرده بودن تشکر میکنم و باید

 ضمن عذر خواهی بگم که مثل همیشه گرفتار بیماری بودم و قبل از تعطیلات

تا چند روز پیش تو خونه بستری بودم که شکر خدا حالم بهتر شده و میتونم

کارهای روزمره  خودمو انجام بدم ، در عین حال به دعای همه شما نیاز دارم و

از خدا میخوام بلا و بیماری از زندگی همتون دور باشه.

باز هم از محبت دوستانی که نسبت به من لطف داشتن و به یادم بودن ممنونم.

دلتون شاد و لبتون خندون 

 

 

نوشته شده در 91/01/19ساعت 20:11 توسط م.ف_كوچه نشين|

یکی از روزای گرم تابستون بود؛ زیر درخت سنجد داشتیم تشتک بازی میکردیم.

 مش حسن بود که صدامون میکرد!

وقتی پا شدم برم ببینم چی میگه؛گفت :همتون بیایید!

خوشحال شدیم ! فکر کردیم لابد میخواد اناری چیزی بهمون بده،

گاهی از این کارا میکرد.

وقتی رسیدیم جلو در باغ و رفتیم تو ! همه از تعجب خشکمون زد !

تا اون روز همچین صحنه ای ندیده بودیم!

گوشه ای از باغ زیر درخت انجیر ،خر مش حسن به پهلو افتاده بود و

نفس نفس میزد! سر و دست  یه کره همرنگ خودش تا کمر از شکم خر بیچاره

بیرون بود و مش حسن نتونسته بود اونو درش بیاره.

مش حسن یه طناب آورد و دو لا کرد و به کمر کره خر بست ،

یکی از بچه ها پای عقب خر و گرفت که حرکت نکنه و آسیب به کسی نزنه!

مش حسن هم سر و دست زائو رو گرفت،ما هم چهار نفری طناب رو گرفتیم و

هی زور زدیم ،ولی به این آسونی هم که فکر میکردیم نبود !

بعد یه ساعت تلاش بی نتیجه ،خر بیچاره رو به حال خودش ول کردیم و

مش حسن نا امید از زنده موندن خرش ! با سطل کمی آب بهش داد و

دلش نیومد که راحتش کنه .

صبح فردا دیدیم یه نیسان جلو در باغ ایستاده و خر مرده با الاغ نصفه زاییده

رو دارن بار میکنن که ببرن یه جایی چالش کنن .

اما ،بین جمع مش یوسف هم با یه داس به دست بود که میگفت :

من میخوام شکم خر و بشکافم ببینم برا چی اینطور شده!؟

مش حسن هم که خیلی دل بسته خرش بود ،با ناراحتی چنان به مش یوسف

نگاه میکرد که انگار دلش میخواست بگه ؛منم شکم تو رو پاره میکنم

تا ببینم به جای دل چی تو سینه توئه!؟

                                                                                        


پ.ن:کاش اون روزا یه دامپزشکی تو روستامون بود که امثال مش حسن

مدتها عزادار خرشون نمیشدن!

این روزا هم که دامپزشک هست ،هزینه درمان حیوونا از درمان آدما گرونتره!!

نوشته شده در 90/10/16ساعت 14:3 توسط م.ف_كوچه نشين|

دوره راهنمایی:

یه معلم ادبیات داشتیم که چون سر خلوتیان بود بهش میگفتیم "فرقعلی"

یه روز قبل از کلاسش ۲۰ ،۳۰ تا از این زنبورای زرد که از سرما

 رو شاخه درختای کاج کز کرده بودن گرفتم و کردم تو کیسه فریزر

وسط درس که دیدم زنبورا گرم شدن و آماده پروازند

تو یه فرصت که داشت رو ی تخته چیزی مینوشت،در کیسه رو باز کردم و

ولشون کردم تو هوا

بچه ها هم از خدا خواسته منتظر بهونه بودن

همه شروع کردن به جیغ و داد و بالا رفتن از میز و نیمکت و ...

ولوله ای شد که بیا و ببین

فرقعلی بیچاره هم که شوکه شده بود نمیدونست بچه هارو ساکت کنه

یا با زنبورایی که میرفتن طرفش بجنگه!؟

بچه ها رفتن تو حیاط و تا فرقعلی!زنبورا رو بیرون کنه و برگردیم به کلاس

وقت زنگ تفریح شده بود.

........................................................................

پ.ن:این فقط یه نمونه بود!مشابه همین اتفاق با دوتا گنجشک ،

کره مالیدن به تخته ،ریختن آب از زیر میز با بادکنک،ریختن پونز تو جیب معلم،...

بخوام بگم تا صبح طول میکشه.(این برنامه بیشتر با همین معلم بودبا بقیه کمتر میشد

شوخی کرد)

بعد ها که بزرگتر شدیم فرقعلی رو تو پایگاه بسیج میدیدیم و ضمن مرور اون وخاطرات

ازش حلالیت میگرفتیم. 

 

نوشته شده در 90/06/28ساعت 2:44 توسط م.ف_كوچه نشين

دوره ابتدایی:

کلاس اول بودیم،مدرسمون تو یه قلعه قدیمی بود،

تابستون قبلش از تو باغ و در پشتی اونجا میرفتیم و برامون محیط آشنایی بود

این بود که اصلا ترس از مدرسه و غریبی و این حرفا برامون معنی نداشت

یه خانم معلم داشتیم به اسم "خانم شمس "که چون از راه دور میومد با

معلم سوما "خانم مستور " ظهر میموندن تو مدرسه ،یه دختر کوچولو هم داشت

که با خودش میاورد و بعضی وقتا میدادش به ما که ببریم تو باغ و بازیش بدیم

یه بار بردیمش تو باغ و لباساشو در آوردیم !چار پنجتایی شروع کردیم به

نقاشی کردن رو بدنش

 خانم تو خونه فهمیده بود چه بلایی سر دخترش اومده

فرداش که اومد سر کلاس و نفهمید کار کی بوده همه بچها رو با عصبانیت

کتک مفصلی زد و براش تجربه شد که دیگه دخترشو دست ما نسپاره

  

نوشته شده در 90/06/28ساعت 2:14 توسط م.ف_كوچه نشين|

بعد از ظهر که وقت بازی ما بود، زنها جمع میشدن جلو خونه یکی از همسایه ها

و سفره سبزی پاک کنی و بافتنی و شکافتنی و نخ ریسی و صد البته! غیبت باز بود.

دخترا هم یه گوشه ای سه تا قلوه سنگ کوچولو رو هی می نداختن بالا و پایین

 و جمع می کردن از لای انگشتاشون رد میکردن و دلشون خوش بود که

 دارن بازی میکنن!!!

ما هم که دوست داشتیم از این دیوار تا اون دیوار نخ ببندیم و والیبال بازی کنیم،

یا قاپ بازی و تیله بازی کنیم؛ اون جمع زنانه و دخترانه رو مزاحم می دونستیم ((چون

بازی بدون فحشای خار دار و کش دار نمیشد!!!")).

برا همین واسه تصاحب همه محیط کوچه مجبور بودیم دست به عملیات ایذایی بزنیم.

یه روز یه گربه ، یه روز یه موش گیر می اوردیم، نفت می ریختیم روش و آتیش می زدیم

و ولش می کردیم تو کوچه و... گاهی هم با یه مارمولک کارمون راه میفتاد.

گاهی اوقات هم می رفتیم صحرا برا شکار عقرب!

ظهر که آفتاب داغ بود و عقربها تو لونه بودن، یه در لونه رو می بستیم و

 از در ورودی آب می ریختیم، عقرب که با سر وارد شده بود با دم می اومد بیرون،

و یه نفر با لبه تخته که می ذاشت رو کمر عقرب اونو نگه می داشت و یکی هم

نیش اونو قیچی می کرد و هلش می دادیم تو قوطی.

تا بعد از ظهر که برگردیم کوچه، پنج شیش تا عقرب جمع میکردیم .

حالا همه چیز برا فراری دادن مزاحما آماده بود!!!

جمع مزاحمین! با دیدن اولین عقرب صحنه رو خالی می کردن و کوچه در بست مال ما بود. 

 

 

نوشته شده در 90/05/10ساعت 0:0 توسط م.ف_كوچه نشين|

 عهدنامه

 

داستان حلف الفضول جوانان مکه و عضویت پیامبر اسلام تو این گروه                               

جوانمردان رو تو یه کتاب داستان خونده بودم و خیلی جو گیرشده بودم.                                

به بچه ها پیشنهاد کردم ما هم گروهی داشته باشیم که هر جا دیدیم کسی                                

احتیاج به کمک داره یا ظلمی بهش شده کمکش کنیم.اول به شوخی گرفتن و                           

 کمی خندیدیم ولی من برا عصر پنجشنبه قرار گذاشتم کنار قنات خلج آباد جمع بشیم.

 عهدنامه ای نوشتم و سر قرار رفتم ،شش نفر شدیم عهدنامه رو برا بچه ها خوندم                       

 با الهام از یه رمان فرانسوی که قبلا خونده بودم، آخرش نوشته بودم ؛این عهد نامه رو با               

خون امضاء میکنیم که تو هر شرایطی به عهد خودمون وفادار باشیم.                                      

با تیغ ژیلتی که از قبل اماده کرده بودم سر انگشتم رو بریدم و کنار اسم خودم انگشت زدم .         

چندتا چسب زخم هم اورده بودم ،یکدونه دادم به داداشم که بچسبونه به انگشتم .                          

بقیه هم این کارو انجام دادن،مجتبی میخواست تاول زخم آرنجشو بکنه و زیر بار                      

 بریدن انگشت نره!  قبول نکردیم و بالاخره راضی شد .                                                      

عهدنامه رو تو پلاستیک پیچیدم و با نخ بستمش.قرعه کشی کردیم و شاپور و سعید انتخاب شدن

و قرار شد از کنار درخت نارون دم قنات رو به آفتاب شروع به دویدن کنن و تا پنجاه بشمارند،    

هر جا رسیدن چاله عمیقی بکنند و عهدنامه رو دفن کنند.    


  پ.ن:۱-  کمکها و حمایتهامون فقط به همدیگه تو دعوا با دیگران بود      

         ۲-پنج سال بعد من و  شاپور رفتیم سراغش و هر چی گشتیم پیداش نکردیم                                  

نوشته شده در 89/12/22ساعت 14:35 توسط م.ف_كوچه نشين|

گوشه حیا ط ،کنار باغچه یه لونه درست کرده بودم وچند تا جوجه زرد کوچولو داشتم

که روزای گرم تابستون از تماشای دعواشون سر کرمای خاکی لذت میبردم.

 یه  روز برا شستن دست و صورت رفتم کنار حوض ، دیدم مادر داره جلو لونه رو

 جارو میزنه و نفرین میکنه...!

در لونه باز بود، تخته در لونه توی باغچه افتاده بود و از جوجه ها هم خبری نبود!

برا اینکه مادر بیشتر عصبانی نشه حرفی نزدم و زود برگشتم تو اتاق و هر چی

 بغض و کینه بود تو دلم جمع کردم تا انتقام جوجه های بیگناه رو از گربه ها بگیرم!!

 همون روز عصر توی حیاط تله درست کردم و پشت پنجره منتظر نشستم...!

گربه اومد،دوری تو حیاط زد و بو کشید تا طعمه ای که زیر سبد آویزون کرده بودم رو

پیدا کرد ،با احتیاط سعی میکرد گوشت رو از نخ جدا کنه که با کشیدن ریسمان تله سبد

روی گربه برگشت و گیر افتاد.

برادر کوچیکم با دوستش رو از کوچه صدا زدم و اومدن کمکم و هر کدوم با یه تیکه

میلگرد و من با یه چاقوی رشته بری افتادیم به جون گربه ؛ گربه زیر سبد دور میچرخید

 و جیغ میکشید که چاقو به پشت کمرش و میلگردها توی دهنش فرو رفت....!!!

 

دو روز بعد از اتاق بیرون میومدم که دیدم ؛یه گربه رفت توی انباری...منم آروم

 رفتم تو انباری و درو بستم.

بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز،وقتی دید راه فراری نداره،پشت یه صندوق چوبی

پناه گرفت.

گشتم و یه پارچه بزرگ پیدا کردم و جلو خودم بازش کردم و آروم بهش نزدیک شدم

تا خواست فرار کنه پارچه رو انداختم روش و با پاهام رفتم روش وایستادم ،بعد

گوشه های پارچه رو طوری جمع کردم که گربه توش اسیر شد.

بردمش تو کوچه و با کمک بچه ها با طناب بستیمش به تیر برق،یکی از بچه ها

 رفت از خونه سگ گله شون رو اورد بست کنار گربه !!

اولش گربه سگ رو میترسوند و سگ فقط پارس میکرد تا اینکه یکی از بچه ها

با چوبدستی زد تو کمر گربه و سگ هم پنجه هاشو گذاشت رو سرو سینه گربه

وبا دندونهای تیزش دست گربه رو گرفت و تو یه چشم به هم زدن سهم ناهارشو جدا کرد ؛

بقیه گربه هم رفت توی جوب و آب بردش...!!!

    

 ***اینا فقط دوتا نمونه انتقام از گربه ها بود !!

مواردی هم مثل تیر بارون گربه با تیر و کمان و سر بریدن با لبه تیز تشتک نوشابه و...بود که

خانمم برا رعایت حال خواننده های محترم از نوشتن اونا منصرفم کرد !!

نوشته شده در 89/11/07ساعت 1:7 توسط م.ف_كوچه نشين|

"وقتی دیدم همه از محرم مینویسند و وبلاگها رنگ عاشورایی گرفته،

منم گفتم شاید بد نباشه از محرم کودکی صحنه ای رو در خاطرات زنده کنم"

تعزیه خوانی حضرت مسلم برای ما خبر از رسیدن ایام محرم بود که به فکر

جور کردن بساط خودمون باشیم.

اول میرفتیم دنبال نوار های فلزی که مخصوص منگنه جعبه های چوبی بود.

با اون نوارها شمشیر و کلاه خود و سپر مساختیم و هر کی بسته به علاقه ای

که داشت،با پارچه های سبز و قرمز تزیین میکرد و برا خودش شال و لباس

درست میکرد!چادر نماز و پارچه اضافی خونه رو هم با اصرار از مادرمون

میگرفتیم و با چوب و طناب یه گوشه کوچمون خیمه های حسینی رو

علم میکردیم.

چند تا نوار کاست از تعزیه خوانی هم داشتیم که بعضی از شعر و رجز هاشو

 نسخه نویسی میکردیم.

هر روز عصر جمع می شدیم و با هماهنگی تعزیه خوانی رو شروع میکردیم.

روزای اول فقط بچه ها تماشاچی ما بودن !

ولی کم کم مادر ها و بزرگتر ها هم اضافه می شد و گاهی عده ای از

عابرین هم چند دقیقه ای برا تماشا سر کوچه توقف میکردن.

جنگ اشقیاء و اولیا از همه دیدنی تر بود! اول دو نفر از بزرگان دو طرف

رجز خوانی و جنگ میکردن و با دومین مرحله از صدای طبال مجلس ،

تمام افراد وارد میدون جنگ میشدن!

گرد وخاکی به پا می شد که انگار صحنه جنگ واقعیه!!

روز عاشورای کوچه ما دو روز زودتر بود و خیمه هامون رو آتیش میزدیم و...

ختم مجلس.

 

نوشته شده در 89/09/15ساعت 18:24 توسط م.ف_كوچه نشين|

بمب باران و موشک باران شهر ها به اوج خودش رسیده بود .

شهر های بزرگ مثل تهران هر شب و روز شاهد خرابی ها و شهادت مردم بی دفاع بود.

خیلی از مردم برا حفظ جونشون به شهر ها و روستا هایی میرفتن که احتمال خطر

کمتر بود. یا خونه ای اجاره میکردن یا چتر شون خونه یکی از اقوام باز میشد.

مهرداد ، نوه حلیمه خاتون هم با خونوادش به خونه مادر بزرگ تو روستای ما پناه

آورده بودن میگفت قراره  اون سال هم کلاسی ما باشه.

خیلی زود با جمع بچه ها دوست شد و تو همه برنامه ها مون پایه بود.

یه روز تابستونی به یکی از باغها رفته بودیم ، مهرداد هم بود.

درخت آلبالویی که چند سال با ما آشنا بود ! میخواست از مهمون تهرونی ما

 خوب پذیرایی کنه! شاخه هاش پر بار شده بود و منتظر ما!

مهرداد یه شلوار پاکو کرمی تنش بود و کتونی سفید به پا داشت.

چون تجربه ای نداشت و با دیدن آلبالو ها ذوق زده شده بود ، جیبهاشو پر کرده بود

که برا مادر بزرگ و آبجی کوچو لوش هم ببره !

ما که مشغول خوردن بودیم ، حواسمون به صداهای اطراف و در باغ هم بود.

صدای باز شدن قفل و افتادن چفت در که اومد به مهرداد گفتیم بدو جا نمونی!

از رو دیوار ته باغ که جا پاهای قدیمی روش بود بالا رفتیم و الفرار!!!!

هنوز چند قدم از باغ دور نشده بودیم که دیدیم مجتبی نشسته رو زمین و

 حالا نخند کی بخند؟! با دستشم به پشت سرمون اشاره میکرد!

مهرداد بود که به رنگ سرخ و سفید در اومده بود!!

از دیوار که بالا میومده ، آلبالوها تو جیبش چلونده شده بود و تا کتونیای سفیدش

رنگ گرفته بود !

مثل کسی که  ش- ا ش- ی -د- ه باشه دست و پاهاشو باز کرده بود و

به شلوارش زل زده بود.

اون روز به بهونه شستن مهرداد برنامه آبتنی تو موتور خونه هم جور شد.

باتعریف جریان هم تا چند روز بساط خندمون براه بود

نوشته شده در 89/08/06ساعت 18:33 توسط م.ف_كوچه نشين|

مادر نذر داشت اول هر ماه تو خونمون روضه خوني داشته باشه

زنهاي همسايه رو دعوت ميكرد و حاج سيد احمد روحاني پير و

خوش صحبتي بود كه ميومد براشون از احكام و مسائل مربوط به

خانمها ميگفت و به خواسته صاحب خونه روضه اي ميخوند.

برا پذيرايي از حاج آقا كنار چاي چندتا سيگار هما فيلتر دار هم

تو پيشدستي ميذاشتن.

حاج سيد احمد قبل از منبرش بعد چايخوردن فندكش رو در مياورد

يه سيگار ميكشيدو...

نوبت يه خونه ديگه بود كه زنها ميرفتن و مادر هم بعد جمع كردن

استكانها ميرفت كه از روضه جا نمونه.

اون روز يكي از زنها بعد رفتن همه سفره دلشو برا مادر باز كرده

بود نشد كه استكانهاو سيگار و جمع كنه ، بعدشم با عجله رفت

كه به روضه همسايه برسه.

من مونده بودم و سيگارهاي تو پيشدستي كه نتونستم جلو وسوسه

رو بگيرم!

سيگارهارو از يقه پيرهنم انداختم تو ولي هر چي گشتم كبريت پيدا نكردم.

از خونه زدم بيرون،خيرالله شاطر رو ديدم كنار ديوار نشسته و سيگار

ميكشه ،سلام كردم و گفتم :عمو سيگارتو ميدي من زگيل دستمو

بسوزونم؟!اصرار كردم تا سيگارشو گرفتم ،رومو كردم به ديوارو يواشكي

يكي از سيگارهارو آتيش زدم و توي مشتم قايمش كردم.

يه گوشه خلوت گير اوردم و سيگارهارو يكي يكي روشن كردم و كشيدم

غروب كه مادر بوي سيگار و پيشدستي خاليو چشاي پر از ترس منو

ديد جاي همتون خالي بود

نوشته شده در 89/05/19ساعت 20:17 توسط م.ف_كوچه نشين|

پير مرد بود و باغ انگورش!

زمستان بيل ميزد،هرس ميكرد، مترسك ميساخت، قلمه ميزد،...

بهار آبياري ميكرد ،ديوارهاي باغ را تعمير ميكرد،...

تابستان ميچيد و جلو در باغ ميفروخت.

پاييز هم فصل شيره و سركه و كشمش بود.

آدم بزرگا كنار باغ زمين واليبال درست كرده بودن و هر روز عصر مشغول

بازي ميشدن،ازبس براي آوردن توپشون از روي ديوار توي باغ ميرفتن

لبه ديوار شبيه قاچ هندونه اي بود كه گازش زده باشي!

وقتي پير مرد درو مي بست و ميرفت،من و عليرضا از همون خرابي ديوار

ميرفتيم تو باغ و يه شكم سير انگور ميخورديم و چند تا خوشه هم ميبرديم

بيرون ، تو ديواره يه گودي سوراخي مثل غار درست ميكرديم و دو تا چوب

مثل رخت اويز توش ميزديم ،خوشه هاي انگور رو رديف روي چوبها آويزون ميكرديم

جلو سوراخ هم با خار هاي خشك ميبستيم تا ديده نشه و كلاغ و گنجشكها  هم

مهموني نگيرن.

بعد سه روز ميومديم و كشمشها رو بر ميداشتيم و با لذت ميخورديم .

پ.ن: لطفا بدون در نظر گرفتن مسائل شرعي ماجرا نظر بديد!

 

 

نوشته شده در 89/03/28ساعت 21:56 توسط م.ف_كوچه نشين|

يه آجر، يه پلاستيك ضخيم ،يه مشت خاك وسيله بازيمون بود.

با يه تيكه شيشه پلاستيك رو به شكل مستطيل ميبريديم و

از دو طرف به يك اندازه رو خودش تا ميكرديم؛ لبه هاي اونو لاي

دوتا سنگ مي كوبيديم و پرس ميكرديم و خورجين درست ميكرديم.

خورجينو  رو آجر ميذاشتيم و چار دست وپا ميرفتيم و خر آجري رو

راه ميبرديم.

يكي از بچه ها قاشق كهنه اي داشت كه هميشه زير درخت سنجد

قايمش ميكرد،با اون قاشق خاكها رو جمع ميكرد و به نوبت خورجينها  

رو پر ميكرد.

خرهاي آجري مسير از قبل تعيين شده رو ميرفتن و خاك خورجينها

گوشه اي جمع مي شد و بعد هم خاك بود و آب بود و گل بازي؛

كه با داد و فريادهاي ميرزا احمد تموم ميشد.زحمت جمع كردن

آجرها و پاك كردن گلهاي رو ديوار خونش هم خودش ميكشيد.

...................................................

پ.ن:۱ ) چند سال بعد يه مغازه اسباب بازي فروشي تو روستا باز شد

كه ماشينهاي پلاستيكي جاي خرهاي آجري رو گرفت.

پ.ن:۲ ) اون روزها حسرت داشتن يه ماشين پلاستيكي رو داشتيم؛امروز

حسرت يك روز از اون روزها

 

نوشته شده در 88/11/03ساعت 0:19 توسط م.ف_كوچه نشين|

کپه های گل آج خميره ها رو بر ميداشتيم و به سينه ديوارهاي گاهگلي

ميزديم تا يادگار لحظات خوش اون روزمون باشه!

نزديك غروب،موقع برگشتن گله از صحرا ، نفري يه قوطي حلبي پيدا ميكرديم

وتموم محله رو آب پاچي ميكرديم تا از گرد خاك گله در امان باشيم !

وقتي ديگه جايي برا آبپاچي نميموند ديواراي گاهگلي رو خيس ميكرديم

و از بوي گاهگل مست ميشديم

گله از راه ميرسيد ،هر كدوم از بچه ها سوار يكي از گوسفندا ميشد و

پشماي اونو محكم ميگرفت،

گوسفندها از ترس ميدو يدن و بالاخره سوار خودشونو به زمين ميزدن،

حالا ديگه وقت خونه رفتن بود،اما !!

سر و صورت كثيف ، لباسها گلي و خيس ،مادرا چشم براه و عصباني ،.....

اونايي كه گوسفند داشتن راحت تر بودن ! مادر سر گرم دو شيدن و جا كردن

حيوونا كه ميشد ،فرصت خوبي بود براشون كه برن لباس عوض كنن و به

خودشون برسن ،اما !!

منو داداش كوچيكم كه ميرفتيم خونه مادر با توپ و تشر به استقبالمون ميومد

 و با گرفتن چند تا نيشگون و در اوردن لباسمون چندتا هم سيلي محكم به

 اونجامون ميزد و از سر تا پامونو زير شلنگ آب 

 ميشست و روونه اتاق ميشديم.

 پ.ن  : تو خونه هاي ما كه حموم نبود ! روستامون دوتا حموم داشت ،

صبحا زنونه و عصرا مردونه

ما هم هفته اي ،دو هفته اي يه بار با داداش بزرگمون ميرفتيم!!!!

قديما اگه كسي بيهوش ميشد با بوي كاهگل به هوش ميو مد ،اما

هميشه بوي كاهگل هوش از سر ما ميپروند ( شما هم امتحانش كنيد).

نوشته شده در 88/07/22ساعت 8:48 توسط م.ف_كوچه نشين|

آج خميره

يادم نيست چند ساله بودم؛هفت يا هشت سال بيشتر نداشتم!

اونو ميشناختيم،اسمشو نميدونستيم ولي ميدونستيم هر وقت

بيل به دست سنگها وآشغالاي توي جوب رو كنار ميزنه و بطرف

بالاي ده ميره! بايد منتظر اومدن آب باشيم.

معطلش نميكرديم ،خيلي زود بچه هاي ديگه  رو صدا ميزديم و.....

پاچه ها رو بالا ميزديم، پا برهنه سنگهاي كوچيكو بزرگو جمع ميكرديم

و يه ديواره سنگي درست ميكرديم،ياد گرفته بوديم كه لاي سنگها

چندتا دهنه باز ميذاشتيم كه آب رد بشه.پير مرد آبيار كه از باز بودن

راه آب خيالش راحت بود از راه صحرا برميگشت وما هم خاطر جمع

بوديم كه ديگه بر نميگرده!.

آب كه به حوضچه نزديك ميشد،چند نفري كمي بالاتر از ديواره

دست به گردن هم مينداختيم و تو جوب راه رو سد ميكرديم تا

ضربه آب اونو خراب نكنه!

از آب بازي كه سير ميشديم!نوبت بازي آج خميره  بود .

از گِلاي نرم كنار جوب بر ميداشتيم و همونجا نزديك جوب

مينشستيم ومثل كوزه گرا اونقدر زيرو روش ميكرديم تا آماده

بشه برا ساختن آج خميره !

نميدونم از كي و چه كسي اين اسمو روش گذاشته بود؛

با اون گِل كپه اي كوچيك درست ميكرديم وبا ريختن خاك نرم و

نوازش دستاي كوچيكمون ازش يه دنيا شادي ميساختيم.

اين كارو تا جايي ادامه ميداديم كه تار مويي روي اون پيدا بشه ،

 كه نشونه پايان كار بود با يه جور احساس برندگي!!!!

با يه تيكه چوب نازك يه تونل زيرش ميكنديم و با يه شيار باريك همه

 اونا رو به هم وصل ميكرديم و از بالاترين نقطه از جوب راه آبو تو شيار

باز مكرديم.آب از زير آج خميرهامون رد ميشد،وقتي آب آخرين

آج خميره رو رد ميكرد و دوباره به جوب ميريخت

صداي جيغ شاديمون تموم محله رو پر ميكرد.

اون روزا واژه اي به اسم غم نميشناختيم وبه قول اون عزيز بزرگترين

 غصه مون شكستن نوك مدادمون بود! 

نوشته شده در 88/06/24ساعت 2:14 توسط م.ف_كوچه نشين|

                                                                                                                                    

 

 ميخوام خاطرات دوران كودكي و محل زندگي خودمو بنويسم. نميخام بگم منم

جلال آل احمدم يا مثل اون مينويسم ، ولي وقتي داستانهاي جلال رو ميخونم، 

ميبينم وقتي آدم به گذشته ها بر ميگرده! يه جورايي به خودشم بر ميگرده!

اين جوري ميشه زندگي خودمونو مرور كنيم وداشته ها و نداشته ها رو بشماريم؛

 وبا نگاه به داشته ها حسرت نداشته ها رو از دل پاك كنيم و در مقابل نداشته هامون

به  داشته هامون افتخار كنيم.            

ببخشيد! خيلي فلسفي شد، برگرديم به كوچمون ببينيم چه خبره؟                                                                                                                 

ازاينجا به بعد ميخوام شما رو ببرم تو يه كوچه اي كه من ودوستام اونجا زير

يه تك درخت سنجد پيرجمع ميشديم و خاطرات امروز منو رقم ميزديم                                           

كوچه اي بود تو يكي از روستاهاي اين سرزمين، توي ايران قشنگمون؛ كه مردم

مهربوني داشت،همسايه ها با يه خونه چپ ويه خونه راست و يه خونه روبرو

 تموم نميشد ، به قول خدا بيامرز مادرم؛تا چل خونه اونورتر همسايه حساب ميشد

 و همه از حال هم خبر دار...!

جمع كوچه نشيني ما از دو نفر شروع ميشد ويه وقتا يي هم به ده دوازده نفر ميرسيد.

يه جمع ديگه كه خيلي رونق داشت ؛ مادرامون بودن كه يادشون به خير وروحشون شاد...

(بعضي هاشون هنوز هستن ولي هر كدوم يه طرف با خاطرهاشون تنها موندن).

كوچه نشيني هاي موقت وهرازچندگاهي هم داداش بزرگامون داشتن كه برا كشيدن

 سيگار آخر شبشون از خونه ميزدن بيرونو سر كوچه....!

  ............................................................

پ.ن:1/توخاطرات من ممكنه يه چيزايي رو ببينيد كه با ذا ئقه تون جور نباشه،

چندشتون بياد؛چي كا كنم دهاتي بوديمو ...!

     2/بعضي اسامي و عبارات از تركي به فارسي برگردان ميشه كه ممكنه

شيريني كلام رو كم كنه!(واسه مرض قندتون خوبه).

نوشته شده در 88/06/09ساعت 4:7 توسط م.ف_كوچه نشين|

                                             

رسم كوچه نشيني  

جلال آل احمد حتماً  با اسم و داستانهاش آشنا ئيد! با تمام سادگي،

گذشته ها رو طوري به تصوير ميكشه كه انگار خود آدم اونجاستو همه چيزو

از نزديك ميبينه.همۀ داستانهاش خاطراتي از گذشته ست

كه هر ايراني ميتونه اونارو براي خودش تصور كنه وهمين باعث شيريني و

جذابيت نوشته هاي جلال ال احمد شده. بيشتر رسم و عادتهاي ايراني

در همۀ  شهرها مشترك و شبيه همند؛

يكي از اين عادتها ي مشترك ما ايرانيها ، نشستن تو كوچه و صحبت از

هر درو همسايس ؛ البته تو اين

دوره تحليلهاي سياسي اقدس خانم و ميزعبدلله هم جاي خودشو  باز كرده.

جنس صحبتهاي كوچه نشينا بنا به جنس و سن حاضرين هم متفاوته ؛

بچه و پيرو  جوون ، زن ومرد ،دخترو پسر هر كدومشون يه نقلي دارن كه بماند!

"اينم تو پرانتز بگم كه كوچه نشيني يه عنوان كلي ،وگر نه ممكنه برنامه به

شكل ايستاده ويا به جاي توي كوچه ، سر كوچه برگزار بشه!كه در هر صورت،

 اصل ماجرا فرقي نميكنه.

حالا كوچه نشيني چه ربطي به جلال آل احمد وداستانهاش داره ؟!

منتظر پست بعدي باشيد.

نوشته شده در 88/06/03ساعت 4:37 توسط م.ف_كوچه نشين|

 منم آتش، منم مجنون،منم شور        تویي باران،تويي ليلي،تويي نور

همه بود و نبود و هستي ام را             نثارت ميكنم از اين ره دو

 به شوق لحظهء ديدار رويت                به صد باره بميرم اي ماه مستور

 به قدري اشك ميريزم به پايت             كه ميدانم دو چشمم ميشود كور

 تويي چشم و چراغم،ساقي من         بيايي ميشود نورٌ علي نور

 منم سرگشته اي در وادي عشق       تويي سينا، تويي مأوا،تويي طور          

                                                                ( شكيبا )  

                                            

نوشته شده در 88/05/11ساعت 3:55 توسط م.ف_كوچه نشين|

فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش              گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش

دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند         خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش

جاي آنست كه خون موج زند در دل لعل             زين تغابن كه خزف ميشكند بازارش

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود            اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

ايكه از كوچه معشوقه ما ميگذري                    بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست        هر كجا هست خدايا بسلامت دارش

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ايدل             جانب عشق عزيز است فرو مگذارش

صوفي سرخوش ازين دست كه كج كرده كلاه      به دو جام دگر آشفته شود دستارش

                                    دل حافظ كه بديدار تو خو گر شده بودش

                                   ناز پرورد وصالست مجو آزارش   

نوشته شده در 88/02/20ساعت 20:1 توسط م.ف_كوچه نشين|


آخرين مطالب
» خلاف قاعده
» زایمان
» خاطرات مدرسه
» خاطرات مدرسه
» جماعت مزاحم!
»
» انتقام
» عاشورای کوچه ما
» مهمون آلبالویی
» چاي و سيگار
Design By : Pars Skin